گفتم: «میدانستی اگر موهایم را رنگ نکنم، جوگندمیست؟ و اگر جو سیاه باشد و گندم سفید، گندمهایم بیشتر است؟» نمیدانست.
برچسب:
نویسنده: نیما رنجبر
کاش در مدرسه اتاقی کوچک بود که بعد از کلاسها میرفتم آنجا مینشستم. اتاقی که جز من و چای و ساندویچ کوچکم چیزی نبود.
کاش میتوانستم لبخندهای زورکیام را کنار بگذارم و بگویم که حوصلۀ حرفهاشان را ندارم.
گفتم: «میدانی از شش سالگی تا امروز یکی از آسانترین کارها که غم را از من دور میکند چیست؟
دیدن و شنیدنِ گ.و.گ.و.شِ قدیم.»
برچسب:
نویسنده: نیما رنجبر
برچسب:
نویسنده: نیما رنجبر
برچسب:
نویسنده: نیما رنجبر
صبح در حاشیۀ رودخانه راه میرفتم تا به مدرسه برسم. آنجا پر از زاغ است. تماشای رفتار پرندگان را دوست دارم. قرار و بیقراریشان را، پروازشان را.هوا شبیه اسفند بود. و هر وقت اسم اسفند و بوی اسفند میآید، یاد آن شعر احمدرضا احمدی میافتم. آنجا که میگوید: «آمیخته به ابر بودم/ زبانم لکنت داشت/ قدر و منزلت اندوه را میدانستم/ پس/ هنگامی که گریه هم بر من عارض شد/ قدر گریه را هم دانستم/ همسایهها/ به من گفتند: اندوه به تو لطف داشته است/ که در ماه اسفند به سراغ تو آمده است»ابر بود و بوی باران. نمیخواستم زود برسم. آرام میرفتم و پرندهها، آسمان، زمین، دیوارها و گربهها را تماشا میکردم.از زاغها گذشتم. به دیواری رسیدم که از رفتن میگفت.
برچسب:
نویسنده: نیما رنجبر